در حالیکه کمتر از یک سال از شروع بحران مالی در غرب نگذشته است، خودروسازان آمریکایی با مشکلات متعدد روبرو شدهاند و حتی این مشکلات تا شرق آسیا و تویوتا هم ادامه پیدا کرده است. فرانسه -هرچند در عرصه تولید خودرو جایگاهی مشابه آلمان، آمریکا و ژاپن ندارد- در دام این بحران گرفتار و کمبود تقاضا به مشکلی اساسی برای خودروسازان این کشور بدل شده است.
تصور کنید بحران مالی در غرب برای مدت 5 سال و یا بیشتر ادامه پیدا کند و همچنین اصل هوشمند بودن انسانها را هم به آن اضافه کنید. در چنین شرایطی، جایگاه خودرو حداقل در زندگی مردم عادی به شدت کمرنگ و این کالا به عنوان یک هزینه مازاد محسوب خواهد شد. تولید کنندگانی همچون تویوتا -با حجم تولید بسیار بالا- با ظرفیت بیکار زیادی مواجه خواهند شد. کارکنانی که سازمانهای ناب در مقابل آنها تعهد بلند مدت دارند، به مشکل اساسی این سازمانها تبدیل خواهند شد و "حذف اتلاف" در جایگاهی بعد از "جذب مشتری" قرار خواهد گرفت.
شاید زمانیکه هنری فورد پارادایم "تولید انبوه" را به عرصه تولید معرفی کرد، هرگز تصور نمیکرد که در کمتر از یک قرن پارادایم "تولید ناب" جایگزین آن شود. به نظر میرسد در صورت تداوم بحران مالی، عرصه تولید آبستنِ پارادایمی دیگر شود، که پارادایمهای قبلی را به دست فراموشی بسپارد. پارادایمی که بتواند سازمان را در مقابل محیطی به مراتبط ناملایمتر و خشنتر از گذشته حفظ کند.
برخی از صاحبنظران بر این عقیدهاند که راه پیشرفت و توسعه صنعت کشور، مصرف گرا شدن مردم است؛ و یکی از بهترین تسریع کنندههای فرآیند مصرف گرا شدن مردم، اشاعه تبلیغات است.
تا زمانیکه از تبلیغات برای معرفی یک محصول و بیان فواید ومضرات آن استفاده می شود، امری پسندیده صورت می پذیرد. اما اگر از تبلیغات به منظور گمراه کردن مشتریان بالقوه استفاده شود، عملی غیر قانونی و غیر انسانی صورت گرفته است که شایسته نکوهش است. مثلاً بارها و بارها از زبان متخصصینِ امر تغذیه شنیده ایم که یکی از عوامل موثر در ابتلا به سرطان معده، خوردن زیادِ سوسیس و کالباس می باشد، حال زمانیکه یک شرکت تولید کننده اینگونه مواد غذایی به مبالغه در باب فواید این محصول میپردازد و کوچکترین اشارهای به خطرات مصرف زیاده از حد آن نمیکند، در واقع به طور آشکارا مشتری را فریب می دهد (یکی از تولید کنندگان این محصول در یک ماه گذشته به تبلیغات گسترده در این زمینه اقدام کرده است).
یا زمانیکه یک بانک با وجود ناچیز بودن هدایای حسابهای قرض الحسنه در مقابل تعداد بیشمار صاحبان حساب، به بزرگنمایی میپردازد؛ باز هم مشتریان بالقوه خود را فریب می دهد. اقدام ایرانسل هم در این بین قابل توجه است که برای شرکت در مسابقه هواپیماهای شخصی، مشتریان باید بیش از بیست هزار تومان مکالمه کنند و در واقع این هم گامی است به سمت مصرفگرا شدن مردم.
اما جالبتر از تمام این بحثها، این است که نهایتاً این مشتریست که تمام هزینههای تبلیغات را می پردازد و بار سنگین منافع بیشتر تولید کنندگان را مشتریان به دوش خواهند کشید. (اشاره به این نکته هم خالی از لطف نیست که صنعت خودرو در ایران، در خود نیاز چندانی برای تبلیغ احساس نمی کند.)
چند سالی هست که بحث نواقص کیفی پژو 405 شروع شده و مدتی بود که هر روز مطلبی در مورد آتش سوزی این خودرو مطرح می شد، حتی چند روز پیش هم خبری در مورد یک آتش سوزی دیگر به گوشم رسید. البته اینطور مشکلات بعضاً در مورد خودروهای معروف و کمپانی های معتبر هم پیش میاید. اما تفاوت این دو در این است که اغلب این نواقص در نمونه های ابتدایی یک خودرو روی می دهد و در تولیدات بعدی سعی می شود مشکلات مرتفع شوند و حتی در صورتی که خود را قادر به رفع مشکل نبینند، اقدام به قطع تولید می نمایند. ولی در مورد 405 بحث قدری متفاوت است، این خودرو سالها در ایران تولید شده و از کیفیت قابل قبولی برخوردار بوده است ولی بعد از گذشت چیزی حدود ده سال از آغاز تولید این خودرو، نه تنها بر کیفیت آن افزوده نشده است بلکه دچار ایرادات اساسی شده، اما مشکل به همینجا ختم نمی شود و سرگذشت هر خودرویی در ایران تقریباً به همین شکل رقم می خورد؛ خودروها با کیفیت خوب وارد خطوط تولید ایرانی می شوند ولی بعد از گذشت مدتی دچار نواقص کیفی می شوند. گویا این موضوع به عادتی تبدیل شده که هر خودرویی در سالهای ابتدایی تولید دارای کیفیت بهتری است و هر چه زمان بگذرد از این کیفیت کاسته خواهد شد.
اما عواقب این بی احتیاطی در عرصه جهانی می تواند برای صنعت خودروی ایران خیلی سنگین باشد و در صورتی که کالاهای ایرانی نیز همچون کالاهای چینی به بی کیفیتی شهره شوند، دیگر نمی توان از پس این هم رقیب کوچک و بزرگ جان سالم به در برد.
بدون تردید یکی از لازمه های رشد و بالندگی صنعتی در هر کشوری برنامه ریزیهای کلان و جهت گیریهایی است که توسط سازمانهای سیاستگزار انجام می شود. در این سطح از برنامه ریزی تلاش می شود با اتخاذ نگاه بلندمدت و همه جانبه بهترین و سریعترین راه برای دستیابی به توسعه صنعتی تدوین و اجرا شود. در نتیجه هر واحد تولیدی که در نقطه ای از کشور مجوز تولید کالا یا خدمتی را در مقیاس صنعتی دریافت می کند نه تنها موجب اختلال در نظام عرضه و تقاضا و هدر رفتن منابع مالی نمی شود٬ بلکه به نوبه خود سهمی در شتاب توسعه صنعتی کشور بر عهده خواهد گرفت. یکی از رویکردهای مورد توجه در سیاستگزاریهای توسعه صنعتی که به ویِژه در کشورهای در حال توسعه توجه زیادی را به خود جلب کرده٬ رویکرد مبتنی بر خوشه های صنعتی است. در این رویکرد کل محدوده جغرافیایی کشور بر اساس قابلیتهای تولید٬ شرایط اقلیمی٬ وضعیت بازار مصرف (تقاضای داخلی و دسترسی به تقاضای خارجی) و سایر عوامل به مناطق چندگانه ای تقسیم شده و بر اساس قابلیتها و محدودیتهای هر منطقه واحدهای صنعتی متناسب تعریف می شود. در نتیجه تنها صنایعی در یک منطقه (یک خوشه صنعتی) امکان فعالیت خواهند داشت که در برنامه ریزیهای انجام شده پیش بینی شده باشند. همچنین واحدهای صنعتی پیش بینی شده بر اساس نیازهای موجود اولویت بندی شده و بر اساس درجه اولویت مورد حمایت قرار خواهند گرفت. چین یکی از کشورهایی است که به طور جدی سیاست توسعه خوشه های صنعتی را در دستور کار خود قرار داده و در کشور خودمان نیز چنین طرحی مورد توجه قرار گرفته است. نکته ای که در پایان باید به آن اشاره کرد اینکه شکل گیری خوشه های صنعتی چیزی جز روند طبیعی تولید و عرضه بازار محور نیست٬ یعنی سرمایه گذاران به طور طبیعی تمایل دارند در منطقه ای فعالیت کنند که شرایط تولید مناسب٬ محدودیتهای محیطی کمتر و دسترسی به بازار بیشتر باشد اما اگر به این روند طبیعی نقش هماهنگ کنندگی٬ کنترلی٬ و حمایتی دولت افزوده نشود سیر تکاملی و توسعه ای صنعت کشور به آزمون و خطاهای پی در پی گره خواهد خورد.
ووماک و جونز در کتاب خود تحت عنوان "تفکر ناب" که در سال 1996 به چاپ رساندند؛ پنج اصل کلی را برای دستیابی به یک کسب و کار ناب مطرح می کنند. در این پست راجع به اولین اصل که تحت عنوان "ارزش" از آن یاد می شود می نویسم و در ادامه در مورد همه پنج اصل به اختصار توضیحاتی خواهم داد.
ارزش در اینجا به مفهوم آن چیزی است که برای مشتری مهم است و مشتری حاضر است به خاطر آن پولی بپردازد و یا امتیازی را برای فروشنده در نظر بگیرد. به عنوان نمونه رنگ کاری یک اتومبیل برای مشتری ارزش محسوب می شود و مشتری حاضر است برای آن پول بپردازد ولی انجام دوباره کاری برای اصلاح رنگی که خوب پاشیده نشده هرگز برای مشتری ارزشی ندارد و مشتری حاضر نیست در قبال آن پولی بپردازد.
بر همین اساس فعالیتهای موجود در یک کسب و کار را به سه دسته تقسیم می کنند:
فعالیتهای ارزش آفرین: فعالیتهای هستند که ارزشی را خلق می کنند که از نظر مشتری اهمیت دارد.
فعالیتهای غیر ارزش آفرین ولی ضروری: این دسته از فعالیتها، برای مشتری ارزشی ایجاد نمی کنند، ولی در شرایط فعلی و با سیستم موجود امکان حذف آنها وجود ندارد. مثلاً فعالیتهایی که برای حذف آنها باید تغییراتی در چیدمان ماشین آلات صورت گیرد، و امکان این تغییرات در کوتاه مدت برای سازمان وجود ندارد.
فعالیتهای غیر ارزش آفرین: این دسته از فعالیتها ارزشی خلق نمی کنند و می توان آنها را حذف کرد، مثل دوباره کاریها، حمل و نقلهای بی مورد و مواردی از این دست.
ووماک و جونز عمیقاً بر این اعتقادند که ارزش حتماً باید از دید مشتری دیده شود و نباید ارزش را در تصورات و ذهنیات مهندسان تکوینِ محصول یا کارکردها جستجو کرد. ایشان معتقدند که محصول باید آنگونه باشد که مشتری می خواهد و نه آنطور که مهندسان فکر می کنند بیشترین کارایی را دارد.
یکی از مثالهایی که در این کتاب مطرح می شود مربوط به خطوط هوایی است؛ مطرح می شود که شرکتهای هواپیمایی گمان می کنند که هواپیماهای بزرگ با مقصدهای دور، آن چیزیست که مشتری می خواهد؛ در حالی که مشتریان بیشتر خواستارِ هواپیماهایی کوچکتر برای مقاصد نزدیکتر هستند ...
در این کتاب مثالهای فراوانی وجود دارد که در هر یک به تجزیه و تحلیل این اصول پرداخته شده است.
تصمیم داشتم در مورد تولید ناب بیشتر توضیح بدم، ولی به پیشنهاد حسین تصمیمم رو عوض کرد و می خوام کمی در مورد سیستم تولید ناب-چابک (Leagile) بنویسم.
اولین بار یادمه یکی از اساتیدم که می خواست سیستم تولید ناب رو برامون تشریح کنه، ابتدا سیستم تولید کارگاهی رو خیلی خوب برامون معرفی کرد ... "در این سیستم ابتدا مشتری تقاضایی را مطرح می کند و سپس تولید کننده بر اساس تقاضای مشتری اقدام به تولید محصول مورد تقاضا می نماید" ... در مرحله بعد باید با سیستم تولید انبوه آشنا می شدیم ... "این سیستم توجه چندانی به تقاضای مشتری ندارد و فرض می کند که همواره برای محصولات ما مشتری وجود دارد، پس اقدام به تولید در حجم بالا، و تنوع کمی از محصولات می کند و بیشتر سعی می کند میزان تقاضا را پیش بینی کند" ... استاد برای اینکه بحث خودش رو در مورد تولید ناب کامل کنه اینطور بیان کرد ... "سیستم تولید ناب در پی آن است که مزایای دو سیستم فوق را حفظ و معایب آنها را حداقل کند" ... به نظر من این می تونست تعریف خوبی باشه.
حالا بعد از گذشت حدوداً پنج سال با مفهوم جدیدی تحت عنوان ناب-چابک آشنا شدم؛ این سیستم هم دقیقاً به دنبال آن است که مزایای هر دو سیستم ناب و چابک را حفظ کرده و معایب آنها را حداقل کند. تو جستجوهایی که کردم متوجه شدم که نیلور در سال 1999 و میسون در سال 2000 به نوعی پیشگامان این تفکر بوده اند.
این دیدگاه بیشتر در زنجیره تامین مطرح می شود و با مشخص کردن نقطه جدایش (decoupling point) کل زنجیره تامین را به دو حوزه ناب و چابک تقسیم می کند.
در واقع آن قسمت از زنجیره تامین که ارتباط بیشتری با مشتریان دارد باید از تفکر چابک بهره ببرد و آن بخش از زنجیره تامین که بیشتر با تولید درگیر است باید از تفکر ناب بهره برداری نماید. در سال 2007 کریشنامورتی، یک ساختار سازمانی متناسب با leagile را بسط داده است.
اگر چه از آغاز تفکر ناب-چابک حدود یک دهه می گذرد، با این حال می توان گفت که این تفکر همچنان در آغاز راه است ...